محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
58
عرفان الحق ( فارسى )
حاضر . عارف عظمت و جلال كبريا را به چشم بصيرت بنگرد و خود را حقيرتر از هر موجودى پندارد . شخصى به وضع تواضع مىنشست و در نشستن شانه را به گوش مىبست و گردن را در سينه مىشكست ، دستها را در بغل مىگذاشت و چشم را از زانو برنمىداشت . عارفى او را بدان هيئت ديد ، بخنديد . يك دست به شانه او نهاد و يكدست بر قلبش و گفت جاى تواضع آنجاست يا اينجا ؟ و علامت تواضع آنست كه بتغير كسى متغير نشود و از توقير كسى مفتخر ، و از تحقير كسى منغمر . زيرا كه اين امورات را اعتبارى داند و همتش در تنگناى طبيعت نماند . تواضع بحسن طينت كند نه به ملاحظه دفع ضرر و جلب منفعت . آنكه از ترس و طمع بود تدبير زندگانيست نه كمال نفسانى . اى درويش امورات اغلب به عقدهء اشتباه است و به ندرت كسى از حقيقت كار آگاه آن هم كه آگاه گشت از آگاهى خود گذشت . يعنى مهر بر لب زده خون مىخورد و خاموش است . اينقدر هم گر نگويم اى سند * شيشه دل از ضعيفى بشكند اما ادب - اهل حقيقت ادب را اجتماع خصال خير دانند ، جمعيت دل به حق و پرداختن خاطر از غير . جنيد فرموده چون محبت صحت يابد شرائط ادب ساقط شود . ديگرى گفته در صحت محبت مراعات ادب لازمتر بود و محب ملازمت ادب بيشتر كند . كلام هر دو شريف است ، اما در بيان حضرت جنيد نكتهايست لطيف ، يعنى چون سيلاب محبت سرازير گشت ، از حدود و ثغور گذشت ، خانهها خراب شود و آثارها در زير آب رود .